با من دست بده
...می خواهم از خودمان برای خودمان ترانه بخوانم. آنان که باید از پی ِ من ِ پیاده بیایند، می آیند
در شماره ی جدید ماهنامه ادبی-هنریِِ گلستانه(شماره 101) داستانی دارم که در بخشی از آن، چند خطی از این شعر آمده است. ... حالا دل را به روزگار سپرده می روم... در بی سرنوشتی ِ من تقدیری ست، که دست های گمشده اش را -می دانم- به دست های کودکی ام دوباره خواهد داد و دوباره گره خواهد زد پیچکِ نگاهش را بر بالابلندِ رویاهای بی زوالِِ من تا اوج و آبی حالا پابهپایِِ رفتن های ناگزیر می روم پوچ خواب نمی بینم، ولی... می دانم تمام ِ دلم به یک پنجره تبسّم، سه چهار گام ِ بی کلام، و تا همیشه سوگند تعبیر می شود... به هفت، بهار، جوانه... هفت، پاییز، شاعرانه... هفت، آبان، عاشقانه به نام "تو" این ترانه ۱۳۸۸/۸/۹ همه اش این نیست: " دوستت دارم"! لابلای برگ های پوسیده تقویم-کهنه ی آن همه سال آن همه بگذشته آن سان گمگشتگی هنوز معصوم ترین نگاهِ زندگیم را به یاد می آورم روشن ِ چشم هایی که یک شبِ آبی با تمام ِ صداقت به وسعتِ مهربانِِ یکرنگی ِ خویش میهمانِِ سلامی و همراهِ همیشه ام کرد گم شده ام نبود و تمام ِ گم کرده ها را یکباره آفتاب شد... همه اش این نیست: " دوستت دارم"! نه! همه اش این نیست... در نا تمام ِ بودنم تمام ِ من شدی! خیابان های کودکی بی چراغ بود... روزها به انتظار ِ طلوع ِ یک دریچه می رفت و شام ها بی امیدِ دستی که بگشاید روزنی بر این همه تاریک خیابان های کودکی زیبا نبود من زیبا نبودم و هیچ چیز! خیابان های کودکی را به یاد نمی آورم... با آن دیوارهای بلند که درز ِ آجرهاش هرگز نطفه گاهِ جوانه ای تازه بالغ رو به آفتاب نبود و پس کوچه هایی که بوی عشق نداشت خیابان های کودکی را آن سان به یاد می آورم که تاریک... که سرد... و همیشه پرسه گاهِ سردرگمی های دخترکی که غرق ِ خیال یک دم مجال نداشت و در سردترین فصل ِ خدا گُل داده بود... 



| Design By : Night Skin |




