تبليغاتX
با من دست بده

با من دست بده

من آرزومند هرآنچه بهترینم/هرآنچه برای شماست/خوبی ها/شادمانی ها/یاوری ها/همینطور خوب است/شعر یعنی چه؟
یک شب شورانگیز/منیرو روانی پور

 

این پست به یاد نوجوانی تلخی که در التهاب موشک سوخت و در وحشت جنگ، بی خاطره پوسید... 

 

تلفن كه زنگ زد دوشش را گرفته بود و دراز كشيده بود روي تخت. "هملت" نيمه‌باز توي دستش بود: "چيزي در سرزمين دانمارك پوسيده است..." زن كتاب را بست و گوشي تلفن را برداشت: «كجا؟ ميدان انقلاب؟ قبول». تلفن قطع شد،‌ زن گوشي را گذاشت، لبخندي بر لبانش نشست، دو ماه بود كه او را مي‌شناخت، چهره‌اي سوخته و چشماني كه مثل دو تا تيله سياه برق ميزد، جنوبي بود، خانه و كاشانه‌اش را در خرمشهر از دست داده بود و ديگر چيزي نداشت، نه زني و نه بچه‌اي، در تهران پيكاني خريده بود و كار ميكرد، او را يك روز وقتي كنار خيابان منتظر تاكسي ايستاده بود ديد، آشنا شدند. اين آشنايي براي زني كه يك سال از ماجراي طلاقش مي‌گذشت حادثه‌اي بود، حادثه‌اي خوش...

اين‌بار مي‌خواست او را به خانه بياورد. شيفت شب را به پرستار ديگري واگذار كرده بود تا امشب براي خودش زندگي كند، سه ماه براي شناختن مردي كه هميشه در كنارت مي‌نشيند و آرام و ساكت به حرفهايت گوش مي‌دهد كافي است. ديگر قبرستان گردي معنايي ندارد، وقتي مي‌تواني در خانه‌ات بنشيني وقهوه‌اي بخوري و حرفي بزني...

مرد تمام قبرستان‌ها را مي‌شناخت و تمام خيابان‌ها را. اولين بار كه مي‌خواستند جايي براي نشستن پيدا كنند، مرد او را به بهشت زهرا برده بود.

«بهشت زهرا؟»

«اونجا كسي نمي‌فهمه.»

بر سر قبري نشسته بودند و حرف زده بودند بي آنكه كسي شك كند و يا جواني بيايد و بپرسد: شما چه نسبتي با هم داريد؟...

 

بقیه در ادامه مطلب

 

ادامه مطلب
+نوشته شده توسط نیکی صراف |
دام/از مجموعه "پرسه در هیچ"
 

دام

 

تمام ِعاشقیَم دل، دلم تمام ِتو بود

و هرچه بود و نبودم تمام، نام ِتو بود

 

من از تو، با تو، به نام ِتو ماندم و بس

تمام ِرفتنم آخر به ناتمام ِتو بود

 

به کام ِعشق بودم و پابندِ دام می رفتم

شبی که کام ِدل من: خیال ِخام ِتو بود

 

به برگ ریزِ عاشقی اما دلم چو برگی خشک

هنوز وامدارِ بهاران ِدام ِتو بود

 

۱۳۸۰/۱۲/۷

 

+نوشته شده توسط نیکی صراف |
چهار سال پیش چنین بامدادی...
 

حسین پناهی را دوست داشتم. جدای هنر بازیگری و اصولا کاراکتر همیشه منحصر به فردی که از خودش در اجراها به نمایش می گذاشت، برخی اشعار و قطعه‌های ادبیش حقیقتا من را تا مدتها بعد از خواندن حتی تحت تاثیر قرار می‌داد. البته به نظرم در مورد او شاید عنوان نویسنده قطعه‌های ادبی مناسبتر باشد در بیشتر جاها. اما گاهی برخی از این قطعه‌ها به حقیقت با مطلق شعر از هر حیث برابر می شود؛ بخصوص آنجا که "روح شعر" در مقابل "فرم و ترکیب بندی کلامی" قد علم می کند و به خودنمایی محض می رسد.

 

حسین پناهی را دوست داشتم؛ شاید به خاطر چهره‌ی اتو نخورده با آن خطوط همیشه کج و معوجش… شاید به خاطر سادگی‌های کودکانه‌اش … شاید به خاطر لبخندی  که در عین شیرینی ِلبخند یک پسر بچه شش ساله، کوله‌باری از اندوهِ پیرمردی هشتاد ساله را به دوش  میکشید… شاید به خاطر بازی بی‌نظیرش در"دو مرغابی در مه"… شاید به خاطر حماقت‌های با نمک و"اوکی" گفتن‌های مداومش در"آژانس دوستی"… شاید به خاطر معصومیت بی بدیلش در "دزدان مادر بزرگ"… شاید به خاطر تنها سکانسی که در "روز واقعه " بر عهده او بود؛ با آن دیالوگ جذاب و گیرا و با آن بازی خاصش که سرشار از حقیقت زندگی بود...

 

حسین پناهی را دوست داشتم؛ شاید به خاطر کودکی‌های خودم… معصومیت‌های از دست رفته ی خودم… حماقت‌های خودم... به خاطر خودِ خودم… شاید به خاطر خاطرات پایان دهه ۷۰ و بی‌قراری سال‌های دانشجویی… شاید به خاطر عادت به فلسفه بافی‌های هنری در اجتماع دوست داشتنی بچه های دانشکده… که "من هنری ترم!" و "من یک چیزی بیشتر از بقیه حالیم می‌شود!" و "شاخک‌های حسی من از بقیه قوی تر است!" و "من بیشتر از آن‌ها درک می کنم!" و... - شاید هم به خاطر آن دختر دیوانه‌ی کوچک که چقدر حرصم داد و چقدر دوستش داشتم این آخری‌ها… و امروز بی‌اندازه دلتنگش هستم.-...

 

حسین پناهی را خیلی دوست داشتم. شاید به خاطر مادر... به خاطر آن شب‌های خلوت در گرما و سرمای چهاردیواری‌ام که با هم می نشستیم، به نوای دکلمه اشعارش با آن صدای عجیب دلتنگ دل می دادیم و در حالی که او هنوز روی این خاک نفس می کشید به حال غربت بی اندازه‌اش بغضمان می گرفت…

 

حسین پناهی را دوست دارم...

شاید به خاطر همان بغض بی باور مادر که آن شب یکباره شکست... وقتی که دانستیم او برای همیشه رفته است…

 

+نوشته شده توسط نیکی صراف |
کودکی ها/حسین پناهی
 

به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
- مادرش پرسيد -
دعوا كردي باز؟
- پدرش گفت -
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود

 

+نوشته شده توسط نیکی صراف |
ترانه ی پرواز
 

چند روز پیش در وبلاگی که آخرین پستش را به یک قطعه ادبی به یاد "خسرو شکیبایی" اختصاص داده بود، کامنتی خواندم که بعد از یکسری مقدمه چینی های نه چندان مودبانه به لحن تحقیر آورده بود که "بعد از رفتن خسرو همه شاعر شده اند!"

حقیقتا نمی دانم چرا ما مردم نه در شادی تحمل همدیگر را داریم و نه در سوگ!

به هر حال قضاوتش با خودتان...

 

ترانه ی پرواز 

 

طنین ِصدات

جاری ِهنوزِ پس کوچه های نوجوانی ِمن بود

که بامدادِ بی گاه

ترانه ی پرواز شدی

 

...

 

چیزی کم است

از من و آنهمه بلوغ

 

چه تلخ واژه می گوید و

چه بی امید مرثیه می سازد

حالا... تا همیشه ی بی کلام ِتو را

این من!

زن ِبی قرارِ امروزها

رسیده ی پسین ِهمان سال های سبز...

 

 

 

... به جستجوی تو

در پریشانحال ِاین اوقاتِ بی نشانی

تمام نامه های "صالحی"

برگشت می خورند!

 

"صدای پای آب"

در زوزه ی بی امان ِمرگ تو

گم شد...

 

۲۹-۱۳۷۸/۴/۲۸

 

+نوشته شده توسط نیکی صراف |
برنمی گردیم/از مجموعه "پرسه در هیچ"
 

برنمی گردیم

 

... با تو که می رفتی گفتم

 

گفتم تمام گلدان های اردیبهشت

بعدِ ما

از گریه ترکدار می شوند

گفتم با تو

 

که می رفتی...

 

 

 

خاکستری ِروزهامان حالا

نه!

دیگر رنگی نمی شوند

ما فراموش ِتمام ِآن سال ها شدیم...

 

 

چراغ های خانه  بی دست هات خاموشند

و تو...

به خانه برنمی گردی

 

 

به خانه برنمی گردیم...

 

+نوشته شده توسط نیکی صراف |
برای خسرو شکیبایی که رفت...
 

"دعا کردیم که بمانی

بیایی کنار پنجره

باران ببارد

و باز شعر مسافر خاموش خود را بشنوی

اما دریغ!

که رفتن راز غریب همین زندگی ست

رفتی

پیش از آن که باران ببارد"...

 

همه از "حمید هامون" می گویند؛ از "مدرس" می گویند؛ از "مرادبیکِ روزی روزگاری" می گویند... من اما از اولین سال‌های شور و عشق و بی قراری یاد می کنم. آغاز جوانی... آن ابتدای خوب رستن‌ها؛ سر برآوردن‌ها؛ قدکشیدن‌ها... سال‌های درس و دانشکده و دوستان بی غل‌و‌غش که جا ماندند در تمام آن لحظه‌های بی‌تکرار و  خاطره شدند...

کلاس که تمام می شد با "ش.ز" اول خیابان دماوند را پیاده می آمدیم تا میدان امام حسین و سوار اتوبوس‌های انقلاب می‌شدیم... پیچ شمیران یک نوار فروشی بود یادش بخیر که شاید هنوز هم باشد؛ پیاده می‌شدیم و یک راست می‌رفتیم آن جا... آن سال‌ها بازار موسیقی پاپ داغ داغ بود و ما عشق ِنوار! آن وقت‌ها هم که مثل حالا سی‌دی معمول و فراوان نبود... با درخواست و امتحان نوارهای مختلف فروشنده‌ی عبوسش را حسابی کلافه می‌کردیم و با شیطنتی بچه‌گانه در عالم خوش بی خیالی های کودک‌‌وارمان ریز‌ریز می خندیدیم... یکی از همان روزهای فارغ بود که "نامه‌ها"ی سید علی صالحی را توی ویترین پیدا کردیم و شب و روزمان شد "خواب یک ستاره"...

 

سلام

حال همه ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنار زندگی می گذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و

نه این دل ناماندگار بی درمان

...

بعد‌ها هم "صدای پای آب" سهراب... و "مهربانی" محمدرضا عبدالملکیان که جای ما را یک جورهایی در زندگی خالی می کرد...

 

جای من خالیست

جای من در میز سوم در کنار پنجره خالیست

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکب ها

جای من در چشم‌های دختر خورشید

جای من در لحظه‌های ناب

جای من در نمره‌های بیست

جای من در زندگی خالیست

...

و دوباره و دوباره "نشانی‌ها" ی صالحی و "حجم سبز" سهراب و ...

چقدر باهم و بی‌هم گوش سپردیم به صدای دلنشینی که با دکلمه‌ای جذاب و دوست داشتنی، تاثیر شاعرانه‌ها را دوچندان می کرد. چقدر همین نوارهای کوچک را خریدیم و به این و آن هدیه دادیم... چقدر شب‌ها تا صبح به هوای همین دکلمه‌ها نشستیم و طرح زدیم و رنگ ریختیم... ژوژمان گذراندیم و واحد پاس کردیم و بزرگ شدیم... چقدر ساده و بی دغدغه بودیم...

 

سال‌ها از پس آن همه خیال و خاطره‌ی دور، این آخرین نمایشگاه کتاب، "پری خوانی" همان صدا را مشتاقانه خریدم؛ این بار دیگر سی‌دی‌اش را... و شب‌های بهار و تابستان با دکلمه‌ها بارها و بارها دلتنگ فروغ شدم... غافل از اینکه به زودی نوبت دلتنگی برای خودِ آن صدای جذاب و دوست داشتنی فرا می‌رسید... برای "خسرو شکیبایی"... مردی که رفت پیش از آنکه باران ببارد...

 

شنبه ۲۹/۴/۱۳۸۷ 

 

* شعر آغاز برگرفته از جلد نوار "صدای پای آب" است.

 

 

+نوشته شده توسط نیکی صراف |
نامعادله/از مجموعه شعر کوتاه "حرف های لحظه"

 

نامعادله

 

کلاغ ِسرشاخه قابیل را دیده بود

 

سیبِ نیوتن بر منطق ریاضی فرو افتاد

 

و انسان ِبی فرمول

هنوز زمین ِخدا را گاز می زند...

 

۱۳۸۷/۳/۲۰

 

+نوشته شده توسط نیکی صراف |
هزار دریا در من/از مجموعه "یک اتاقک یک مرد"
 

هزار دریا در من

 

دوباره بتاب!

ای تو از سُلاله ی آفتاب 

ای قرین ِآینه

برادرِ آب

 

 

که بغض ِپنهان هزار دریا در من

تنها در روشنای دست تو بشکفد،

سر ریز شود گل-ابر وجودم از تو،

رعدِ ترانه ام کنی،

 

 

... باران ببارم...

 

+نوشته شده توسط نیکی صراف |
سایه(پرسه در هیچ)/از مجموعه "پرسه در هیچ"

 

سایه(پرسه در هیچ)

 

در پرسه های گاه به گاهِ دل

آن سوی هرشبَم انگار،

یکی می رود از سرخطِ عشق

تا موعدی که می دانم...

... و نمی داند...

 

پای هر رفتن

کسی می گوید در من: -که با توست-

 

و من چشم ها بسته،

دیده ام بارها

یک سایه که می رود آن سوی هر شبَم

تا نرسیدنی

که می دانم...

 

... و نمی داند...

 

 

من هیچ نگفته ام

و تو انگار...هرگز!

... هرگز آن جا نبوده ای...

 

با این همه آن سوی هر شبَم موعدی است،

که گاه به گاهِ دل

هنوز کسی می رود از سرخطِ عشق

تا ته برگِ دفتری

که به نامِ "تو"

بسته می شود...

 

+نوشته شده توسط نیکی صراف |
به نام مادر/از مجموعه "دیگری در من"

 

به نام مادر

 

همه ی حرفا و دلواپسیا

تا تو از راه برسی تموم میشه

می دونم بارون می آد وقتی بیای

نفسات چیک چیکِ روی بوم میشه

 

 

اسم تو مقدسه مثل "کتاب"

مثل پاکی ِفرشته ها تو خواب

مثل اسم اعظم خدای من

توی لحظه های بی دریغ ِعشق ناب

 

 

می دونم بهارِ ما سر می رسه

تا که باز دوباره از در برسی

خونه گلخونه می شه از قدمات

وقتی باز به نام "مادر" برسی

 

۵-۱۳۸۲/۳/۲۴

 

+نوشته شده توسط نیکی صراف |
ماهی ها می دانند.../از مجموعه "دیگری در من"
 

ماهی ها می دانند...

(به ارواح آب خفتگان... با یاد دوست، غریق خزر)

 

... و تمام ماهی های سرخ می دانند

در رقص مواج آب

رازی است

که به شب معنا می دهد...

 

 

 

آبی

در گیسوان ِپریش ِشب می میرد

 

و آنجا که ماه

بر پیشانی زمین نیست،

ماهی های سرخ

در رقص مواج آب

همیشه مرثیه خوان ِیک رازِ دیگرند...

 

... و فرو رفتن...

... و خفتن...

..."و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن"...

 

..................

 

 

 

 

 

فردا... آفتاب نزده

راز دریا

به وسعتِ یک فاجعه

فاش است...

 

* نقاشی از: تینا اسکندری

 

+نوشته شده توسط نیکی صراف |
محال/از مجموعه "پرسه در هیچ"
 

محال

 

آرزو را به آرزو بسپار

که محالت محال می ماند

 

 

زندگی با همه رسیدن ها

مثل یک بغض ِکال می ماند

 

 

تا دم ِبَرکشیده بازآری،

بودنت از مجال می ماند

 

 

خط به خطِ کمال می سِپَری

آخرِ خط، زوال می ماند

 

 

تا بخواهی جواب ها جاری

دلت از این سوال می ماند

 

 

که چرا آرزوی این دل ِتنگ

تا همیشه... محال می ماند

 

اردیبهشت ۱۳۸۱

 

+نوشته شده توسط نیکی صراف |
اینجا/از مجموعه شعر کوتاه "حرف های لحظه"

 

اینجا

 

اینجا برای "آب" خوب شعر می گویند و "نان"

اینجا شعرهای نان و آب دار چاپ می کنند

خوب می چاپند

 

اینجا برای "بابا" و "باران" که بخواهی ترانه شوی...

هی!

باقیش را خودت بلدی دیگر

می روی انتهای راهرو... بایگانی

 

۱۳۸۷/۳/۱۱

 

+نوشته شده توسط نیکی صراف |
سلام/از مجموعه "دیگری در من"
 

سلام

 

...عزیز!

عزیزِ آمده از روزهای سختِ صبور

عزیزِ رسیده از کوره راه این دل ِتنگ

نشیب ِسال ها فرازِ یک نفس

تمام انتظار من!

 

 

حالا از پس ِآن همه بی هموار

بی طاقتِ ماندن

بی اشتیاق ِرفتن،

 

حالا از پس ِسال ها سکوت و گفتن

از دیگرانی

که یک عمر پا به پا

با ما به نام ِآن،

همان شوق پنهان

بی یک پیاله آب ولی آمدند،...

 

بس است دیگر

آن همه تاریک

ان همه گنگ

آنسان سر سپردگی!

 

 

حالا که آمدی

این من ِعاری از هرچه رفت

این دست های سبزِ امروز

این وجودِ بی تکلم ِبیدار

 

بیا به رسم روشن باران

این لحظه ی معطرِ آمده از پشتِ سال ها کبود

بر صبرِ این رستنگاهِ مشتاق

چیزی ببار

- آبی  و آرام -

بیاور چراغ و آئینه ای،

حرفی از مگوهای دیروز...

 

 

امروز را با من

از آغازِ این

همین شوق پنهان

تا همیشه ی حضورِ عشق

عریان ِرفاقت باش

 

بگذار پنجره پنجره باز شود

بر این دل ِتازه آمده از آن همه بیراه

سینه ام تمام ِتو می شود...

................طلوع می کنم!

 

+نوشته شده توسط نیکی صراف |
غیر خدا هیچکی نبود.../از مجموعه "گاه و بیگاه" (با نام و یاد او)

 

غیرخدا هیچکی نبود...

 

پرده ها رو پس نزن، اون طرفم تاریکیه

به خیالت اون ورِپنجره جا پای کیه؟!

 

کسی از کوچه ی تنهایی ما رد نمی شه

کسی همصدای این سکوتِ ممتد نمی شه

 

هی نشستیم آسِمون ریسمونو بافتیم تو به تو

روز و شب های صبوریمونو کردیم زیر و رو

 

فکر می کردیم میشه از اوّلِ خط شروع کنیم

نگیم از گذشته ها، غروبارو طلوع کنیم

 

رفتیم امّا آخرش باز رسیدیم اوّلِ راه

مدام از چاله دراومدیم و افتادیم تو چاه

 

هیچ کسی پنجره های بستمونو وا نکرد

مارو از پشت دیوار امّا کسی صدا نکرد

 

روز و شب هامون هَدَر شد به امید اون کسی

که نیومد هرگز از در، واسه ی همنفسی

 

بی خیال شو! بگذر از قول و قرارِ روزگار